به جای خون در اندامم، شرابِ ناب میرقصد!
چنان از شرمِ شیرین، گونههایت گُل میاندازد
که گویی گُل در آیینه، شفق در آب میرقصد!
شبی گر بزمِ خوابم را بیارایی، تماشا کن!
که دل، در جشن دیدارت، چسان بیتاب میرقصد!
نصیب من ز گیسویت، پریشانروزگاریهاست . . .
که بر رخسارِ تابانت، پریشانتاب میرقصد!
نماز ابروانت را، کدامین مست میخوانَد؟
که ربّالنوعِ زرّینْبال، در محراب میرقصد
من از شمشیر نیرنگت، دلی در موج خون دارم
شکارت را تماشا کن، که در خوناب میرقصد
تو را در بزم دونان، برنمیتابم، چو میبینم
گلی روشنتر از مهتاب، در مرداب میرقصد!
چرا این خاکِ مهرافشان، مصیبتْخانه شد «شبدیز»؟!
چرا تیغ تهمتن، در رگِ سهراب میرقصد؟!
برچسب: کلینیک شفق در یوسف آباد,شفق آبی,
نویسنده: پرهام رضایی