خرید بک لینک

گفتم آري . . .


گفت: اي شاعر دلي ديوانه داري؟ گفتم آري
گفت در زنجير زلفم ميگذاري؟ گفتم آري
ناگهان گيسو پريشان كرد و با افسونگري گفت:
دوست داري اين پريشانْروزگاري؟ گفتم آري








شعله، در چشم خمارش موج زد آتشگرفتم
گفت: جان در موج آتش ميسپاري؟ گفتم آري
گفت: ميداني اگر از ساغر عشقم بنوشي
تشنهتر خواهي شد از اين ميگساري؟ گفتم آري
گفت: هر شب با خيال چهرهی مهتابيِ من
اشك ميافشاني اختر ميشماري؟ گفتم آري
گفت اگر در عشقبازي از تو خواهم جان ببازي
مرگ را بر سينهی خود ميفشاري؟ گفتم آري
گفتم امّا، ازفغانِ آسمانسوزم حذركن!
خندهزد: آتشفشان درسينه داري؟ گفتم آري
خندهی مستانهاش از خواب شيرينم برانگيخت
خلوتم پُر بود از پژواكِ «...آري...گفتم آري...»

برچسب: نویسنده: پرهام رضایی تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 11:20

صفحه بندی