
مشق عشقسواراني كه لب تَر ميكنند از بادهی آتشجبينِ عشق ميسايند بر سجادهی آتشخوشا بر حال آن سروی، كه در دمسرديِ بورانسلحشورانه ميپوشد به تن، لبّادهی آتششميم نور، در شبدامنِ آفاق ميپيچد اگر دامن تكانَد شاخهی گُلدادهی آتشگل خورشید، خوابِ آسمانها را ميآشوبد شبافروزند گلهایِ به خاکْافتادهی آتشبه خاكسترنشيناني كه از تقدير مینالندز مشقِ عشق ميگويد زبانِ سادهی آتشمرا اي تشنگانِ چشمهی خورشيد دريابيدروانم، روشنم، از نسل آبم، زادهی آتشچُنان در بیگناهی، شهرهی آفاق شد «شبدیز»«سیاوش»وار جولان میدهد در جادهی آتش...
ادامه مطلب